تبليغاتX
مجنونِ لیلی

مجنونِ لیلی

دفترچه ی خاطرات

به جای دسته گلی كه فردا در قبرم نثار می كنی امروز با شاخه گلی كوچك یادم كن.

به نام تو

نمي دانم پس از مرگم كه آيد بر مزار من،كه بنشيند به سوگ من؛سيه چشمي سيه بر تن كند يا نه...ولي سوگند تو را به جان دلبرت سوگند،مرا هم ياد كن آن شب،كه در زير خاك سرد تنهاي تنهايم...!

+ نوشته شده در  جمعه ششم شهریور 1388ساعت 21:57  توسط غزال  | 

دخترک بازهم تنها ماند

سرنوشت خنده تلخی کرد

باز دیر آمده‌ای

دوستی را بردند

دوست، قسمت شده است

و از آن عشق

جز سراب و هوسی بر جا نیست

دخترک در جا ماند

خیره بر سکه همرهی در کف

با نگاهی مبهوت

دخترک تنها ماند

روح او رو به زوال

حسرت دوست، حک شد به دلش

با غمی تازه نفس

از خودش می‌پرسید

تک و تنها چه‌کنم؟

از غم بی کسی‌اش

دل تقدیر گرفت

آسمان ابری شد

چه کند؟

خواسته او این است

دخترک راهی شد

دو قدم بیش نرفت

که صدایش کردند

سرنوشت خنده کنان گفت

نرو، دوستی پیدا شد

دوستی از جنس خودت

دوست پرسید

حاضری با من همراه شوی؟

دخترک می‌ترسید

نکند این دوست  قسمت شده است؟

دوست ترسش را دید

گفت بیا با هم همراه شویم

با هم همراه شدند

دخترک عاشق شد

با خودش گفت که دوست، فقط مال من است

اما، باز هم می‌ترسید

دخترک مکثی کرد

با دلی نگران و لرزان پرسید ز دوست

تو، قسمت شده‌ای؟

دوست هم مکثی کرد

با نگاهی غمگین

دیده در دیده او دوخت و گفت

آری قسمت شده‌ام

دل دختر به فریاد آمد

دل دختر خون شد

سرنوشت ماتش برد

این چه تقدیری بود

دخترک باز هم دیر رسید...
+ نوشته شده در  شنبه هفدهم مرداد 1388ساعت 22:57  توسط غزال  | 

او مرا برد ز یاد

به نام تو




و من پنداشتم... او مرا خواهد برد ... به همان کوچه رنگین شده از تابستان... به همان خانه بی رنگ و ریا ... و همان لحظه که بی تاب شوم... او مرا خواهد برد... به همان سادگی رفتن باد... او مرا برد... ولی برد ز یاد

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم مرداد 1388ساعت 15:21  توسط غزال  | 

مرگ من

به نام تو

دید اینجا رو دید

وقتی می نوشتم فکر نمی کردم اینجا رو ببینه

می خواد بازم بنویسم قلمم کند حرکت می کنه زخم هام درد می کنه نیست که تیمارشون کنه نمیشه که درمانشون کنه ولی مرگ من داره فرا میرسه

مرگ من روزی فرا خواهد رسید
در بهاری روشن از امواج نور
در زمستان غبار آلود و دور یا خزانی خالی از فریاد و شور
مرگ من روزی فرا خواهد رسید
 روزی از این تلخ و شیرین روزها روز پوچی همچو روزان دگر سایه ای ز امروزها , دیروزها
دیدگانم همچو دالان های تار
گونه هایم همچو مرمرهای سرد
ناگهان خوابی مرا خواهد ربود
 من تهی خواهم شد از فریاد و درد
 می خزند آرام روی دفترم .... دست هایم فارغ از افسون شعر
یاد می آرم که در دستان من
 روزگاری شعله می زد خون شعر
خاک می خواند مرا هر دم به خویش
 می رسند از ره که در خاکم نهند
 آه شاید عاشقانم نیمه شب
 گل به روی گور غمناکم نهند
 بعد من ناگه به یک سو می روند.... پرده های تیره ی دنیای من
 چشم های ناشناسی می خزند روی کاغذ ها و دفتر های من
 در اتاق کوچکم پا می نهد بعد من با یاد من بیگانه ای
 در بر آیینه می ماند به جای تار مویی ، نقش دستی ، شانه ای
 می رهم از خویش و می مانم ز خویش.... هر چه بر جا مانده ویران میشود...
 روح من چون بادبان قایقی
 در افق ها دور و پنهان می شود
 می شتابد از پی هم بی شکیب
 روزها و هفته ها و ماه ها
 چشم تو در انتظار نامه ای خیره می ماند به چشم راه ها
 لیک دیگر پیکر سرد مرا .....می فشارد خاک دامن گیر خاک
 بی تو ، دور از ضربه های قلب تو... قلب من می پوسد آن جا زیر خاک
 بعد ها نام مرا باران و باد
 نرم می شویند از رخسار سنگ گور من
گمنام می ماند به راه
فارغ از افسانه های نام و ننگ



                                 ناگهان خوابی مرا خواهد ربود
                           من تهی خواهم شد از فریاد و درد

               
 
                                      
+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم خرداد 1388ساعت 16:9  توسط غزال  | 

خیانت را عیان دیدم

به نام او

چند وقت پیش دیدمش .... با یکی دیگه ....... به قول خودش با n تای دیگه ....... جای منم دیگه خالی نیود ....انگار از اول اونجا کنارش جای من نبود مثه یه اتاق بود توی هتل که هر چند وقت یک بار با یکی پر میشد ... نوبت منم دیگه تموم شده بود.... از این و اون قبلا شنیده بودم زیاد باور نکردم .... خبر چینی کار دیگرانه انگار این ملت واسه همین به دنیا اومدند ......... ولی خودم دیدم دیدم پا به پای هم دارند میرن .... ظاهرا مادرش از این قضیه خیلی راضیه ........ گریه کردم با خشم .... اشک ریختم .... چند روزیه همه میان و می گن که خبر داری فلانی....؟ بعضیا از روی دوستی بعضیا دلداری میدن بعضی ها سنگ دیگران رو به سینه می زنند(از اول هم بهت گفتم لیاقتتو نداره اگه به فلانی توجه می کردی!!) ولی من نمی خوام نه دلسوزی نه دلداری نه دیگری رو البته دیگه اون رو هم نمی خوام دیگه اینجا نمیام ..... او خیانت کرد .......... من هم مردم ............ محبت بی نهایتم بعد از 5 ماه جور و جفا تموم شد ......... خدا حافظ دفترچه ی خاطرات

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام آبان 1387ساعت 19:38  توسط غزال  | 

خواستگاری

به نام او

سال تحصیلی داره شروع میشه منم انگار حیات مجدد گرفتم می خوام شاد زندگی کنم

برای اولین بار یه طنز توی وبلاگم میگذارم

اوايل شب بود. دلشوره عجيبي تمام بدنم را فرا گرفته بود. بعد از اينكه راه افتاديم به اصرار مادرم يك سبد گل خريديم. خدا خير كساني را بدهد كه باعث و باني اين رسم و رسومهاي آبكي شدند. آن زمانها صحراي خدا بود و تا دلت هم بخواهد گل! چند شاخه گل مي كندن و كارشان راه مي افتاد، ولي توي اين دوره و زمونه حتي گل خريدن هم براي خودش مكافاتي دارد كه نگو نپرس!!! قبل از اينكه وارد گلفروشي بشوي مثل «گل سرخ» سرحال و شادابي ولي وقتيكه قيمتها را مي بيني قيافه ات عين «گل ميمون» مي شود. بعدش هم كه از فروشنده گل ارزان تر درخواست مي كني و جواب سر بالاي جناب گلفروش را مي شنوي، شكل و شمايلت روي «گل يخ» را هم سفيد مي كند!!! البته ناگفته نماند كه بنده حقير سراپا بي تقصير هنوز در اوان سنين جواني، حدود اي «سي و نه» سالگي بسر برده و اصلاً و ابداً تا اطلاع ثانوي نيز نيازي به تن دادن به سنت خانمانسوز ازدواج در خود احساس نمي نمودم منتهي به علت اينكه بعضي از فواميل محترمه خطر ترشي افتادگي، پوسيدگي روحي و زنگ زدگي عاطفي اينجانب را به گوش سلطان بانوي خاندان مغزّز «مقروض السلطنه» يعني وزير «اكتشافات، استنطاقات و اتهامات» رسانده بودند فلذا براي جلوگيري از خطرات احتمالي عاق شدگي زودرس و بالطبع محروم ماندن از ارث و ميراث نداشته و يا حرام شدن شير ترش مزه نخورده سي و هشت سال پيش و متعاقب آن سينه كوبيدن ها و لعن و نفرين هاي جگرسوز نمودن و آرزوي اشّد مجازات در صحراي محشر و از همه بدتر سركوفت فتوحات بچه هاي فاميل و همسايه مبني بر قبول شدن در رشته هاي دانشگاهي؛ نانوايي سنگكي اطاق عمل،تايتانيك پزشكي، مهندسي فوتولوس و متلك شناسي هنرهاي تجسمي، صلاح را بر آن ديدم كه حب سكوت و اطاعت خورده و به خاطر پيشگيري از بمباران شدن توسط هواپيماهاي تيز پرواز «لنگه كفشهاي F14» و موشكهاي بالستيك «نيشگون ها و سقلمه هاي F11» و غش و ضعف هاي گاه و بيگاه «مادر سالار» به همراه از خانه بيرون كردنهاي «پدر سالار» و تهديدات جاني و مالي فوق العاده وحشتناك همشيره هاي مكرّمه با مراسم خواستگاري امشب موافقت به عمل آورده و خود را به خداوند منان بسپارم.

 خلاصه كلام به هر جان كندني كه بود به مقصد رسيديم. بعد از مدتي در باز شد و قيافه پدر و مادر عروس خانم از دور نمايان شد. چشمتان روز بد نبيند! پدر عروس كه فكر مي نمود من بوده ام كه ارث باباي خدا بيامرزشان را بالا كشيده ام، چنان جواب سلامم را داد كه ديگر يادم رفت به او بگويم مرا به غلامي بپذيرد، از همين حالا معلوم بود كه بيشتر از غلامي  و نوكري خانواده شان چيزي به من نمي ماسد!! مادر عروس خانم نيز چنان برو بر به چشمانم خيره شده  ورانداز مي نمود كه اولش فكر كردم قرار است خداي نكرده با ايشان ازدواج كنم، فقط مانده بود بگويد كه جورابهايت را هم در بياور ببينم پاهايت را سنگ پا زده اي يا نه!!! بعدش هم نوبت خواهر ها و برادرها عروس رسيد. معلوم بود كه از حالا بايد خودم را روزي حداقل يك فصل كتك خودرن از دست برادرهاي عروس آماده مي نمودم. به خاطرهمين هم با خودم تصميم گرفتم كه اگر زبانم لال با عروسي ما موافقت شد سري به اداره بيمه «فدائيان راه ازدواج» زده و خودم را بيمه «شكنجه زناشوئي» و بيمه «بدنه شخص ثالث» كنم! علي ايحال، بعد از مدتي انتظار و لبخند ها و سرفه ها و تعارف هاي مكش مرگما تحويل هم دادن، عروس خانم هم با سيني چاي قدم رنجه فرمودند. عروس كه چه عرض كنم، دست هر چي مامان گودزيلا را از پشت بسته بود! بعد از اينكه چاي جوشيده دست خانوم  خانوما را ميل كرديم، پدر عروس خانم شروع به صحبت نمود. ايشان آنقدر از فوايد ازدواج و اينكه نصف دين در همين عمل خير گنجانده شده است و بعدش هم بايستي ازدواج را ساده برگزار كرده و خرج بالاي دست داماد نبايد گذاشت، گفت و گفت كه به خود اميدوار شدم و كم كم آن رفتار خشن اولشان را به حساب ظاهر بيني و قضاوت ناعادلانه خودم گذاشتم. پس از اينكه سخنان وزير ارشاد، پدر زن آينده به پايان رسيد وزير جنگ، مادر زن عزيز شروع به طرح سوالات تستي به سبك كنكور سراسري كرد. ابتدا مادر عروس با يك لبخند مليح و دلنشين واز شغل اينجانب سوال نمود. من هم با تمام صلابت خودم را كارمند معرفي كردم. كفر ابليس عارضتان نگردد!! مادر عروس كه انگار تيمور لنگ قرار است دوباره به ايران حمله كند چنان جيغي زده و به گونه اي مرا به زير رگبار ناسزاهاي اصيل پارسي رهنمون ساخت كه از ترس نزديك بود، دو پاي داشته را با دو دست ديگر به هم پيوند زده و چهار نعل از پنجره اطاق پذيرايي طبقه پنجم ساختمان به بيرون پريده و سفر به ولايت عزرائيل را آغاز نمايم. در ادامه جلسه بازجويي (ببخشيد خواستگاري) خواهر بزرگتر عروس از من راجع به ويلاي شمال و اينكه قرار است تعطيلات آخر هفته را با  خواهر جانشان به ماداگاسكار تشريف برده يا سواحل دلپذير شاخ آفريقا، سولات بسيار مطبوعي را مطرح نمودند. خانمم نيز از فرصت بدست آمده استفاده ابزاري كرده و مدل ماشيني را كه قرار بود خواهر فرخ سرشتشان را سوار آن بنمايم از من جويا شد. بنده نديد بديد هم كه تا حالا توي عمر شريفم بهترين ماشيني كه سوار شده ام اتوبوس شركت واحد بوده است از اينكه توانايي حتي خريد يك روروك يا سه چرخه پلاستيكي اسباب بازي را نيز نداشته و نمي توانستم همراه با خواهر دردانه  ايشان سوار بر «اپل كوراساو» و «دوو سيلويا» و «پيكان خميري» در خيابانهاي «شهرك شرق و مير عروس و خوشبخت آباد» ويراژ داده و دلم ديمبو و زلم زيمبو راه بيندازم  كمال تأسف و تأثر عميق خويش را بيان نمودم. باباي عروس هم كه در فوايد ساده برگزار كردن مراسم عروسي يك خطبه تمام سخنراني كرده بود از من براي دخترشان سراغ خانه دوبلكس با سقف شيبدار، آشپزخانه اپن و دستشويي كلوز و خلاصه راحتتان كنم كاخ نياوران را مي گرفت. هر چند كه حضرت اجل نيز بعد از اينكه فهميد داماد آينده شان خانه مستقل نداشته و قرار است اجاره نشيني را انتخاب نمايد نظرشان در مورد دامادهاي گوگولي مگولي برگشته و به من لقب «گداي كيف به دست» را هديه نمودند!

بعد از تمام اين صحبتها نوبت به سوالات عروس خانم رسيد. اولين سولا ايشان در مورد موسيقي بود و اينكه بلدم ارگ و گيتار و تنبك بزنم يا نه؟ واقعاً ديگر اين جايش را نخوانده بودم. مثل اينكه براي داماد شدن شرط مطربي و رقص باباكرم نيز جزء واجبات شده بود و ما خبر نداشتيم! دومين سوال ايشان هم در مورد تكنولوژي مخابرات خلاصه مي شد، عروس خانم تلفن موبايل را جزء لاينفك و اصلي زندگي آينده شان مي دانستند، من هم كه تا حالا بهترين تلفني كه با آن صحبت كرده ام تلفن عمومي سر كوچه مان بوده توي دلم به هر كسي كه اين موبايل را اختراع كرده بود بد و بيراه گفته و از عروس خانم به خاطر نداشتن موبايل عذر خواهي نمودم. بعد از اين كه عروس خانم فهميد كه از موبايل هم خبري نيست سگرمه هايش را درهم كرده و مرا يك «بي پرستيش عقب افتاده از دهكده جهاني آقاي مك لوهان» توصيف نمود، البته داغ عروس خانوم هنگامه كه متوجه شد بنده بي شخصيت از كار با اينترنت و ماهواره هم سر در نياورده و نمي توانم مدل لباس عروسي ايشان را از آخرين «بوردهاي مد 2000 افغانستان» بيرون بياورم، تازه تر شده و چنان برايم خط و نشان كشيد كه انگار مسبب قتل «راجيو گاندي» در هندوستان عموي بنده بوده است و لاغير!

در ادامه سوالات فوق، عليا مخدره از من توقع برگزاري مراسم عروسي در باشگاه يا هتل را داشتند، چون به قول خودشان مراسم عروسي كه توي باشگاه برگزار نشود باعث سر شكستگي جلوي فاميل و همسايه ها مي شود! والله، اينجايش كه ديگر برايم خيلي جالب بود ما تا حالاديده بوديم كه باشگاه جاي كشتي گرفتن و فوتبال و واليبال بازي كردن است ولي مثل اينكه عروس خانم ها جديد زمين چمن و تشك و تاتامي را با محضر ازدواج اشتباه گرفته اند، الله اعلم! سوال چهارم هم به تخصص بنده در نگهداري و پرستاري از «گربه ها و سگهاي ايشان» در منزل آينده مربوط مي شد كه اين بار ديگر جداً نياز به وجود متخصصين باغ وحش شناسي و انجمن دفاع از حقوق بقاي وحش احساس مي گرديد تا براي به سرانجام رسيدن اين ازدواج ميمون و خجسته كمي فداكاري به خرج و راه و روشهاي «معاشرت ديپلماتيك» با آن موجودات زبان بسته را نيز به داماد فدا شده در راه عشق «هاپوها و ميو ميوها» آموزش مي دادند، بعد از تمام اين وقايع ناخوشايند نوبت به مهريه رسيد. خواهر كوچكتر عروس به نيت صدو دوازده نفر از ياران «لين چان» در سريال «جنگجويان كوهستان» اصرار داشت كه صدو دوازده هزار سكه طلا مهريه خواهر تحفه اش باشد و به نيت اينكه در سال هزار و سيصد و چهل نه به دنيا آمده، هزار و سيصد و چهل و نه سكه نقره هم به مهريه اش اضافه شود! باز جاي شكرش باقي بود كه سال تولد در ايران «شمسي » مي باشد اگر «ميلادي» بود چه خاكي به سرم مي كردم! بعد از قضيه مهريه نوبت شيربها شد. مادر عروس به ازاي هر سانتيمتر مكعب از آن شير خشكي به دختر خودش داده بود براي ما دلار، يورو، سپه چك، عابر چك و سهام كارخانجات پتروشيمي كرمانشاه و تراكتورسازي تبريز را حساب كرده به طوريكه احساس نمودم كه اگر يك ربع ديگر توي اين خانه بنشينيم خواهند گفت كه لطفاً پول آن بيمارستاني را كه عروس خانم در آنجا بدنيا آمده و پول قند و چايي مهمانهايشان را هم ما حساب كنيم!

بعد از تمام اين حرفها مادر بخت برگشته ما يك اشتباهي كرده و از جهيزيه ننه فولاد زره، عروس ترگل ورگلشان سوال نمود. گوشتان خبر بد نشنود! آن چنان خانواده عروس، مادرم را پول دوست، طماع، گداي هفت خط، تاجر صفت، دلال، خيانتكار جنگي و جنايتكار سنگي معرفي كردند كه انگار مسبب اصلي شروع جنگ جهاني دوم مادر نئونازي بنده بوده است، نه جناب هيتلر! به هر تقدير در پايان مراسم بعد از كمي مشورت خانواده عروس جواب «نه» محكم و دندان شكني را تحويلمان دادند و ما هم مثل لشكر شكست خورده يأجوج و مأجوج به خانه رجعت نموديم، پس از آن «دفتر معاملات ازدواج» با خودم عهد بستم كه تا آخر عمر همچون ابوعلي سينا مجرد مانده و عناصر نامطلوبي به مانند خواستگاري و ازدواج و تأهل را نيز تا ابد به فراموشي بسپارم، بيخود نيست كه از قديم هم  گفته اند؛ آنچه شيران را كند روبه مزاج، ازدواج است، ازدواج!!!!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387ساعت 22:57  توسط غزال  | 

آرزو

يك زوج در اوايل 60 سالگي، در يك رستوران كوچيك رمانتيك سي و پنجمين سالگرد ازدواجشان را جشن گرفته بودن.ناگهان يك پري كوچولوِ قشنگ سر ميزشون ظاهر شد و گفت:چون شما زوجي اينچنين مثال زدني هستين و درتمام اين مدت به هم وفادارموندين ، هر كدومتون مي تونين يك آرزو بكنين.خانم گفت: اووووووووووووووووه ! من مي خوام به همراه همسر عزيزم، دور دنيا سفر كنم.پري چوب جادووييش رو تكون داد و اجي مجي لا ترجي
دو تا بليط براي خطوط مسافربري جديد و شيك Qm2در دستش ظاهر شد. حالا نوبت آقا بود، چند لحظه فكر كرد و گفت: خب، اين خيلي رمانتيكه ولي چنين موقعيتي فقط يك بار در زندگي آدم اتفاق مي افته ، بنابراين، خيلي متاسفم عزيزم ولي آرزوي من اينه كه همسري 30 سال جوانتر از خودم داشته باشم. خانم و پري واقعا نا اميد شده بودن ولي آرزو، آرزوه ديگه !!! پري چوب جادوييش و چرخوند و.........
اجي مجي لا ترجي
و آقا 92 ساله شد!
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387ساعت 22:35  توسط غزال  | 

آیینه

به نام خالق هستی
آینه پرسید:که چرا دیر کرده است؟ نکند دل دیگری او را اسیر کرده است؟ گفتم:او فقط اسیر من است.تنها دقايقی چند تاخیر کرده است خندید به سادگی ام آینه و گفت:احساس پاک تو را زنجیر کرده است گفتم:از عشق من چنین سخن مگوی گفت:خوابی سالهاست دیر کرده است در آینه به خود نگاه کردم!اه.....عشق تو عجب مرا پیر کرده است راست گفت آینه که منتظر نباش!!او برای همیشه دیر کرده است
+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم شهریور 1387ساعت 23:28  توسط غزال  | 

چرا خانه ی کوچک ما سیب نداشت

تو به من خندیدی و نمی دانستی من به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدم باغبان از پی من تند دوید سیب را دست تو دید غضب آلوده به من کرد نگاه سیب دندان زده از دست تو افتاد به خک و تو رفتی و هنوز سالهاست که در گوش من آرام آرام خش خش گام تو تکرار کنان می دهد آزارم و من اندیشه کنان غرق این پندارم که چرا خانه کوچک ما سیب نداشت
 

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم شهریور 1387ساعت 19:11  توسط غزال  | 

نگاه لبخند عشق

به نام او

نگاه مسري ست
لبخند مسري ست
و عشق
اپيدمي ست آنقدر
كه تو
تب مي كني و مي سوزي و خوب مي شوي و من
تب مي كنم و مي سوزم و خاكستر مي شوم

                        برگرفته از کتاب مکتوب
+ نوشته شده در  شنبه دوم شهریور 1387ساعت 23:58  توسط غزال  | 

منشا پیدایش افسانه های قدیمی

به نام آفریننده قلم
سیندرلا
ریشه ی این داستان و چگونگی پیدایش آن به طور دقیق مشخص نیست. اما روایت اولیه ی داستان در سال های 850 تا860 میلادی در یک کتاب چینی آمده است.اولین روایت اروپایی این داستان سال 1634 در ایتالیا چاپ شد اما با آنچه ما امروز به عنوان داستان سیندرلا می شناسیم کمی متفاوت بود. نسخه ی امروزی سیندرلا سال 1697 با عنوان داستان یک دمپایی شیشه ای کوچولو توسط شخصی به نام پرو در کتاب داستان های گذشته چاپ شد. اما در طول سال های زیادی که از اولین روایت این داستان می گذرد،روایت هایی مختلف از آن شکل گرفته است؛طوری که در حال حاضر هفتصد روایت متفاوت از داستان سیندرلا در تمام دنیا و به تمام زبان ها وجود دارد.

شنل قرمزی
این داستان تا قبل از چاپ در کتاب داستان های گذشته اثر پرو در هیچ کتاب دیگری وجود نداشت. البته داستان شنل قرمزی قبل از چاپ این کتاب به صورت شفاهی وجود داشت و دهان به دهان می چرخید. در روایت پرو،شنل قرمزی در پایان داستان نجات پیدا نمی کند بلکه توسط گرگ بدجنس کشته می شود. بعد ها برادران گریم پایان بهتری برای این داستان جفت و جور کردند. در روایت آنه پس از بلعیده شدن شنل قرمزی، یک شکارچی گرگ،شکم حیوان درنده را پاره می کند،شنل قرمزی را نجات می دهد و به جایش چند پاره سنگ در شکم گرگ می گذارد.

جک ولوبیای سحر آمیز
جک و لوبیای سحر آمیزمثل دو داستان قبل دقیقا مشخص نیست چه کسی برای اولین بار این داستان را نوشته یا تعریف کرده. اما برخی عقیده دارند این داستان با ورود وایکینگها به انگلیس،به این کشور وارد شده است.اولین روایت نوشته شده به زبان انگلیسی از این داستان تاریخ جک و غول پیکرها نام دارد و سال 1711 چاپ شده است.جالب است بدانید در این داستان خبری از لوبیای سحرآمیز نیست و جک روی زمین با غول مورد نظر برخورد می کند.در زمان های قدیم مردم عقیده داشتند غول ها وجود دارند و روی زمین و در میان مردم زندگی می کنند. خلاصه آنها برای رساندن جک به غول ها نیازی به لوبیای سحر آمیز نداشتند. سال ها بعد که مردم قدرتی تخیلشان را از دست دادند لوبیای سحر آمیز به داستان اضافه شد تا نویسنده متهم به خالی بندی نشود
+ نوشته شده در  شنبه دوم شهریور 1387ساعت 23:56  توسط غزال  | 

استخوان های گذشتگان

یا حق
در روزگاری دور ، پادشاهی در اسپانیا بود که نسبت به گذشتگانش واینکه ایشان بخاطر رفتار سنگدلانه شان با ضعیفترین اقشار جامعه ، معروف و شناخته شده بودند ، احساس غرور می کرد .

روزی ، به هنگامیکه با ملازمین و همراهانش از میان دشت آراگون عبور می کرد ، یعنی جائی که پدرش در جنگی جانش را از دست داده بود ، با مرد مقدسی برخورد نمود که کوهی از استخوان در مقابلش بود . شاه از آن مرد پرسید :
- شما در اینجا مشغول چه کاری هستید ؟
آن مرد پاسخ داد :
- اعلیحضرت به سلامت باد . به هنگامیکه مطلع شدم که شاه اسپانیا قصد عبور از این مکان را دارد ، تصمیم گرفتم که استخوان های پدر مرحوم شما را جمع آوری کرده و تقدیمتان کنم .
اما در این میان هر بیشتر سعی کردم کنمتر توانستم پیدایش کنم همه ی اینها شبیه هم می باشند ، حال چه متعلق به قهرمانان و پهلوانان باشد ، چه از فقرا . چه از گداها باشد و چه متعلق به برده ها .

+ نوشته شده در  شنبه دوم شهریور 1387ساعت 23:53  توسط غزال  |